بخشی کوچک با محدودیتهایی بزرگ
امروزه بیش از هر زمان دیگری، افراد برای فکر کردن پول میگیرند، نه برای انجام فعالیتهای روزمره. اما از طرف دیگر، باید بدانیم که “تصمیم گیری در مغز” به علت برخی محدودیتهای بیولوژیکی کاری دشوار است. ولی جالب است بدانیم که به طرز شگفتآوری، اولین و بهترین راه بمنظور فائق آمدن بر این مشکل، درک محدودیتهای مغز است. داستان زیر، برای اکثر ما آشناست.
“یک روز شنبه را مرخصی گرفتهاید. صبح زود برای انجام امور معوقه بانکی و اداری از خانه بیرون رفتهاید و برای ناهار به خانه برگشتهاید. بعد از صرف غذا و کمی استراحت، به همراه همسر خود به یک خرید رفتهاید و پس از صرف یک شام مختصر در رستوران آن مرکز خرید، خوشحال به منزل بازگشتهاید.
فردا صبح زود، خانه را به قصد محل کار ترک میکنید. اما به محض قرار گرفتن پشت میز کارتان، شوک زده میشوید و هر چه دیروز لذت بردهاید را به یکباره فراموش میکنید. کوهی از نامهها روی میزتان تلمبار شده است. انگار همه منتظر شما بودهاند تا یک روز ناقابل بعد از مدتها مرخصی بگیرید و تمام کارها را سر شما خراب کنند. با ناامیدی سیستم خود را روشن و کارتابل خود را باز میکنید. اوه… اینجا که دیگر هیچ! پر است از امور ارجاعی، آن هم با اولویت بالا. تازه انجام همه این کارها به یک طرف، انجام امور روزمره مثل شرکت در جلسات برنامهریزی نشده، پاسخگویی به تلفنها و غیره که باید انجام شود هم طرف دیگر ماجراست. خب چارهای ندارید. مشغول به کار میشوید. سرتان را بلند میکنید، میبینید دو ساعت کاری بیشتر نمانده و هنوز خیلی از کارها باقی مانده است. تازه گفتهاند که نیم ساعت دیگه همه بیایند سالن اجتماعات. حضور برای همه الزامی است. گل بود به سبزه نیز آراسته شد.”
این سناریو را کم و بیش هر کدام بنا به موقعیتمان در محل کار تجربه کردهایم و با اینکه به نظرمان میآید در انتهای چنین روزی زیاد کاری از پیش نبردهایم، به شدت احساس خستگی میکنیم. خستگی کاری و تخلیه انرژی، به هم خوردن تمرکز، لزوم انجام چند کار با همدیگر و نظایر آن موضوعات مهمی هستند که در این شرایط پیش میآیند و به شدت بر بهرهوری ما در محیط کار موثرند و همانگونه که در بالا ذکر شد، چارهای نیست جز شناخت بهتر فرایند “تصمیم گیری در مغز” و ساختارهای دخیل در آن. پس بیایید به دنیای پیچیده مغز سفر کوتاهی داشته باشیم.
“تصمیم گیری در مغز”؛ بخشی کوچک با محدودیتهایی بزرگ
حل مشکلات، به شدت به کارکرد منطقهایی از مغز ما که Frontal Cortex نام دارد وابسته است. کورتکس پوشش خارجی مغز است که ضخامت آن حدوداً 10 اینچ میباشد و کل مغز را مانند صفحهای پوشش داده است و فرایند “تصمیم گیری در مغز” را مدیریت میکند.

Prefrontal Cortex یک بخش از کل کورتکس مغز است که در پشت پیشانی ما قرار دارد و مجموعاً 4 تا 5 درصد کل مغز را تشکیل میدهد. البته این حجم کوچک، نباید باعث شود این بخش را ساده بگیرید. خیلی از چیزهای ارزشمند مثل الماس هم معمولاً کوچکند.

بدون این بخش (که از این به بعد آن را با مخففش، PFC میشناسیم)، قادر به هدفگذاری، برنامهریزی و تصمیمگیری نخواهیم بود و از این رو، به شدت در فرایند کسب موفقیت، حیاتی است. اگرچه PFC در موفقیت افراد و در نتیجه کسب و کارهای آنها نقشی محوری دارد؛ دارای محدودیتهایی نیز میباشد که اگر آگاه نباشیم دردسرهای زیادی برای ما ایجاد میکند. برای توضیح این محدودیتها، بگذارید یک مقایسه ارائه کنیم. اگر تصور کنید که منابع پردازشی این بخش از مغز ما برابر باشد با تعداد سکههای موجود در جیب شما، آنگاه قدرت پردازش مابقی مغز تقریباً معادل اقتصاد کل ایران خواهد بود. پس میبینید که برای تصمیماتمان، به چه بخش مهمی از مغز نیاز داریم و از قضا این بخش مهم، چه محدودیتهای بزرگی دارد.
از طرف دیگر،Amy Arnesten که محقق بزرگی در حوزه علوم مغزی-عصبی است، توضیح میدهد که PFC در واقع Goldiluck ذهن شماست. یعنی آنچیزی که برای بقا و عملکرد مناسب، تمامی شرایط کارکردش باید بخوبی مهیا باشد؛ در غیر اینصورت نمیتواند عملکرد مناسبی داشته باشد.
بنابراین برای حل بسیاری از مشکلات دنیای کاریمان (نظیر مسائلی که در داستان فوق به آن اشاره شد)، PFC دقیقاً آن چیزی است که میبایست بر آن سرمایهگذاری کنیم. اگر مشتاق به ادامه بحث هستید، در مقاله دیگری با عنوان ” آیا ماتریس اولویتبندی کافی است؟“، این موضوع بررسی شده است.
دیدگاهتان را بنویسید
برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.