دانیل گلمن و کارفرماهای بد و خوب مغز
پیش از این، نقش آمیگدال در مغز را بازگو کردیم. واقعیت این است که نه تنها در موقعیتهای فردی، بلکه در موقعیتهای اجتماعی (مثل حال و هوای این روزهای کشور که انواع و اقسام بحرانها، نگرانیها و استرسها به سمت ما آمدند و یا در حال آمدن هستند)، موضوع ترس، مکانیزمهای ایجاد آن و اشتباهاتی که در فهم این موضوع داریم، مصداق دارند. از این رو تصمیم گرفتیم این موضوع را در چند مقاله از نگاه دانش مغزی عصبی بررسی کنیم. در این سلسه مقالات، کمی بیشتر در خصوص “کارفرماهای بد و خوب” در مغز صحبت خواهیم کرد تا ببینیم در شرایط استرس دقیقاً چه اتفاقی در مغز ما میافتد، تصمیمگیری در شرایط بحرانی چگونه باید باشد و آن چیزی که تاکنون تصور میکردیم چقدر با واقعیت همخوانی دارد؟
با ما در اولین بخش این مقالات، همراه باشید.
کارفرمای بد و کارفرمای خوب مغز
“غده آمیگدال” دکمه واکنشهایی از قبیل خشم، ناراحتی عاطفی، امیال آنی، ترس و نظائر آنها در مغز است و بخاطر همین هم هست که دانیل گلمن– روانشناس مشهور امریکایی و مروج مفهوم هوش هیجانی- از این بخش، با عنوان کارفرمای بد مغز یاد میکند؛ چراکه در اغلب موارد، آمیگدال ما را به انجام اعمالی وادار میکند که بعداً از انجام آنها احساس پشیمانی میکنیم. اما بخشی دیگر هم در مغز ماست که مرکز تنظیم توجه، تصمیمگیری، عمل داوطلبانه، استدلال و انعطاف پذیری است. به سبب همین مشخصات ویژه هم این بخش رو “کارفرمای خوب” مغز میدانیم. همراهان سایت، این بخش رو قاعدتاً باید خوب بشناسند. در مقاله بخشی کوچک با محدودیتهایی بزرگ، این بخش معرفی شد؛ بخش PFC.
نکته مهم در این بحث آن است که ارتباط متقابل میان این دو منطقه عصبی، یعنی آمیگدال و PFC، یک شاهراه عصبی مهم ایجاد میکند که وقتی در حالت تعادل باشد، پایه و اساسی برای کنترل و تسلط فراهم میکند. در چنین شرایطی است که “خودتنظیمی” اتفاق میافتد. اما خود تنظیمی چیست؟

واقعیت آن است که احساسات بدون خواست و اراده ما از سوی آمیگدال، به سمتمان میآیند. اما به محض اینکه آن چیز را احساس کردیم، کورتکس ما وارد عمل میشود. این کورتکس (و مخصوصاً PFC یا همان کورتکس جلوی پیشانی) است که میتواند با مدارهای مهارکننده خود طرز ابراز و واکنش به آن احساس را تعیین کند.
کودتای نظامی آمیگدال و یک فریب بیولوژیک
با شناختی که از آمیگدال پیدا کردیم، میتوان گفت این بخش در واقع نوعی رادار مغزی است که هر نوع تهدید را به ما هشدار میدهد و از این منظر، ابزاری برای حفظ بقای ماست. وقتی آمیگدال فعال میشود بخشهای مهم مغزی، بخصوص PFC تحت کنترل قرار میگیرد و عملاً آمیگدال کودتای نظامی میکند.
داستان جالب اینجاست که در این بخش، حافظهمان به تقلا میافتد و تمام چیزهایی که به این تهدید مربوط میشود را به یاد میآورد و عملاً قدرت تصمیمگیری منطقی، یادگیری و نوآوری و … تا حدود زیادی از ما گرفته میشود.
بنابراین میبینید که شرایط اصلاً دلگرم کننده نیست. اما داستان به اینجا ختم نمیشود. نکته بسیار مهم حاصل از دستاوردهای مغزی عصبی آن است که:
آمیگدال همیشه راست نمیگوید و اغلب ما را فریب میدهد.
در مقالات آینده بیشتر به این موضوع خواهیم پرداخت.
دیدگاهتان را بنویسید
برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.